طبیعت مایه سرزندگی و شادی و نشاط است. روح سبز جنگل در من غوغا می کند. بوی خوش شکوفه، تن نم دار درخت و عطر سبز زندگی، اگر خانهام پنجره ای رو به جنگل داشت، هر صبح با نوای رقص برگ خدا را می شنیدم. دستی به سوی برگ دراز می کردم و می گفتم تو از دیار بالایی سبز و دلچسب و خواستنی، هر شب با نوای خوش پرنده ای تن به خواب می سپردم.
جنگل را دوست می دام، سکوت مطلق و بی مانندش را و ابهتش را، نرم نرم آواز و صدای موزون به هم خوردن شاخه ها را، صدای خش خش برگهای ریخته، لانه های تازه و قدیمی در بلندترین مکان روی درخت کهنسال که حکایت های بسیار دارد. روی درختی پرستویی لانه داشت که هر سال می رفت و می آمد. اگر اتاقم پنجره ای داشت همه را در قاب تصویر ذهنم ثبت می کردم و به تصویر می کشیدم. من از روزنه شیشه دیدم که چگونه درختان کهنسال قد کشیدند و از زندگی مسافران جنگل و مردم خاطره ها در خود دارند.