سال دیگر که به روستا برگشتم بر روی سبزه ها و کشته های سیراب درختان سرسبز و باغ و صحرا را دیدم که شاخه ی دست های خویش را به آسمان برافراشته بودند و دعا میکردند و کودکان پرنشاط گل و بوته ها نوجوانان امید وار ذرت ها در گوش نسیم آمین میگفتند و من با غرور و مهربانی باغ و صحرا را تماشا میکردم و در درخت ها و بوته ها مینگریستم