برای پیدا کردن یک موضوع تحقیق علمی به کتابخانه شهر رفتم و به دنبال کتاب هایی بودم که ربطی به موضوع من داشته باشند،در روبروی قفسه ای که من با آن سرو کار داشتم قفسه ای قرار داشت پر از کتاب های قدیمی که مقدار گرد و غبار روی آنها از اندازه خود کتاب ها بیشتر بود کتاب هایی که ظاهراً مربوط به زمان های قبل اینترنت بودند با خود فکر کردم که این کتاب های خاک گرفته اکنون با خود چه میگوند حتما میگویند که در این قفسه پر از گرد و غبار اسیر شده ایم،در قفسه ای که هر روز گرد و غبار بر آن اضافه میشود و حس اسیر بودن را برما بیشتر میکند،حتما میگویند دیگر امکانی وجود نخواهد داشت که کسی ما را باز کند و بخواهد از ما سودی ببرد،دیگر محال است که این خاک ها بر روی ما کنار بروند و پاک بشوند این حقیقت تلخ انکار ناپذیر است که ما با این خاک ها به مرور زبان پوسیده تر میشویم و دیگر حتی به درد جلد روزنامه و کتاب نیز نمیخوریم،ناگهان به خود آمدم و آنها را امانت گرفتم تا به خانه ببرم و خاک های رویشان را پاک کنم وبخوانم زیرا نمیخواستم دیگر چنین فکری بکنند.