داستان
در دهکدهی سبزآباد، پسربچهای به نام سامان زندگی میکرد؛ پسرکی که همیشه میگفت: «اگر بخواهم کاری را انجام بدهم، آنقدر میدوم که کوه هم از نفَسم خسته شود.»
این جملهاش يك **مبالغه**ی معروفش بود.
يك روز معلم مدرسه، خانم روشن، به سامان مأموريت داد كه بستهای را به خانهی پيرمرد تنهاي دهكده برساند. سامان كه از شوق، مثل آدمی كه هزار سال است ندویده از جا پريد، راه افتاد.
وقتی به خانهی پیرمرد رسید، پيرمرد خنديد و گفت:
«پسرم، تو كه مثل کنایه: برق از سرم پرید اینجا ظاهر شدی!»سامان بسته را داد و برای تشكر گفت:
«سپاسفراز كه منو پذيرفتيد!»
پيرمرد خنديد: «چه واژهی عجيب و جديدی!»
سامان ادامه داد:
«و البته مهرباندار, دلروشَناد, و نیکسپار برای زحمتی كه كشيديد.»
پيرمرد كه حسابی خوشش آمده بود، گفت:
«پسرم، تو خورشیدِ قدمهای مردم دهکدهای.»
اين جمله، يك عبارت تازه برای تعريف كردن از ديگران بود.
سامان با خوشحالی در راه برگشت با خودش گفت:
«بالاخره حق با مادربزرگم بود؛ ضربالمثل: از تو حرکت از خدا برکت.»
خلاصه داستان
سامان برای رساندن بستهای به پیرمرد دهکده میرود. در طول ماجرا از جملهٔ «آنقدر میدوم که کوه هم از نفَسم خسته شود» بهعنوان مبالغه، از «برق از سرم پرید» بهعنوان کنایه، و از «از تو حرکت از خدا برکت» بهعنوان ضربالمثل استفاده میشود.
سامان برای تشکر، چهار کلمهٔ تازه و ساختگی میگوید: سپاسفراز، مهرباندار، دلروشناد، نیکسپار.
پیرمرد هم یک عبارت تازه برای تعریف کردن از او میگوید: «تو خورشیدِ قدمهای مردم دهکدهای».
در پایان، پیرمرد از رفتار و خلاقیت سامان خوشحال میشود و سامان با حس خوبی به خانه برمیگردد