**فقط سکوت بود.** بعد از آن همه غرش موتور، تنها چیزی که باقی ماند، خلأ مطلق بود. فضاپیما بالاخره آرام گرفت، مثل یک قایق که به ساحل عجیبی رسیده باشد. وقتی نگاه کردم بیرون، دنیا شبیه هیچچیزی نبود که تا به حال دیدهام.
ماه مثل یک نقاشی سیاه و سفید بود، اما واقعی. نور خورشید آنقدر مستقیم و خشن بود که سایهها مثل بریدگیهای چاقو روی زمین افتاده بودند؛ هیچ میانه نرمی بین روشنی و تاریکی وجود نداشت. جایی که سایه بود، سیاهی مطلق بود، جایی که نور بود، همه چیز برق میزد.
خاک زیر پایمان... این خاک نبود، پودر بود. خاکستری رنگ بود و وقتی کوچکترین حرکتی میکردیم، مثل گرد و غبارِ خیلی ریز، در هوا معلق میشد و بعد به آرامی پایین میآمد. هیچ بادی نبود که آن را ببرد. همه جا ساکت بود، طوری که میتوانستی صدای نفس خودت را بشنوی، اما صدای بیرون، صفر بود.
دور و برمان پر از تپههای پودری و چالههای قدیمی بود که انگار میلیاردها سال منتظر بودند تا ما برسیم. حس میکردم در یک بیابان بسیار قدیمی ایستادهام که هیچوقت باد و باران آن را لمس نکرده است. فضاپیما کنار ما شبیه یک اسباببازی بزرگ بود که روی شنهای سرد رها شده است. این تجربه، ترکیبی از هیجان دیدن یک دنیای کاملاً جدید و حس تنهایی عمیق بود، چون میدانستم در این سکوت ابدی، ما تنها چیز متحرک و زنده هستیم.
بفرما
تاج یادت نره