یم روزی کلاغی در آسمان پرواز میکرد همان گونه که پرواز میکرد چشمش به کبک زیبایی خورد او دلش میخواست همانند کبک راه برود.
کلاغ از کبک خواهش که به او راه رفتن خودش را یاد بدهد.کلاغ هر روز از کبک تقلید میکرد ولی ناگهان فهمید که راه رفتن خودش را هم فراموش کرده است کلاغ نه راه رفتن خودش را بیاد آورد نه راه رفتن کبک را یاد گرفت این گونه بود که گفتند کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد
تاج یادت نره