آسمون صاف بود
البته صاف صافم که نه، مثل دل آدمیزاد بود
تو نگاه اول شاید صاف بنظر برسه، ولی خب بالاخره ابرا که از چشم فرار نمیکنن، میکنن؟
آتیش دلم از چشمام میزد بیرون، فقط یه بارون بزرگ میتونست خاموشش کنه
هوا صاف بود ولی دل من با خودم نه
نمیدونم چند ساله که دارم با این تن کلنجار میرم ولی اینو خوب میدونم که جدال من و من مثل شمردن ستاره ها میمونه
نه بخاطر بینهایت بودنش، صرفا چون بیخوده، پوچه
سال تحویل و غم تحمیل شد
غروب بود، غروب یکی از همین روزا
آخر هفته و غروب روز جمعه
هر ثانیهم ساعت بود و هر ساعتم پازلی که هیچوقت قرار نبود تکمیل شه
چون تکههاش و گم کردم، یه جایی بین دفتر مشق کلاس اول و میون واهمه و غبار دل
شایدم بین نقشایی که واسه تیتر یک شدن رو صحنه زندگی بازی کردم
نمیدونم کجا، نمیدونم کی
فقط میدونم جا موندم
خودمو حتی از تئاتر زندگی انداختم بیرون و رفتم تو دل باد
آره باید باد میخورد بهم، یه باد عمیق
یه بادی که هر بار برخوردش بشه یه سیلی تو گوش منو پازلی که حل نمیشه
مغزی که میپذیره و دلی که کنار نمیاد
منطقی که میگه انقلاب زندگیت با حکم تو صادر میشه و احساسی که منطقو تسلیم خودش کرده
غروب داشت به اوج خودش میرسید که قبل از تموم شدن شیفتش یه ورقه جدید از زندگیو باز کرد و گذاشت تو مشتام
آره سال جدید تو غروب جمعه تحویل شد ولی انگار یه همچین سکانس غم انگیزی برای پایان این سال غم انگیز نیاز بود
از دم گلفروشیا که رد میشدی
دیگه نه ازدحامی بود که کلافهت کنه
نه هوایی بود که به شوقش قلبت نظمشو فراموش کنه
کار و کاسبی خراب شده بود
آدما دیگه همو دوست ندارن
قبلنا گل شادی میآورد، دلخوشی میآورد ولی انگار تازگیا شده همدم و گوش شنوای یهسری آدم با دل و قلب فرسوده
میدونی
شنیدن بعضی حرفا دل میخواد نه گوش
تو یه حرفو میشنوی، گلم همونو میشنوه
تو واسه چند دیقه قلبت ازرده میشه، ولی گل واسه همیشه پژمرده میشه
چون دلش میره درست وسط چیزی که شنیده
قطرات بارون آروم آروم شروع به باریدن کرد، انگار قطره قطرهاش داشت میپاشید وسط آتیش درونم تا خاموشش کنه
به خودم اومدم
کسی میون کوچه خیابونا نبود، انگار خدا جهانشو خاموش کرده بود تا طبیعت همصدا بشه با قلبی که تپیدنش یکی در میون شده
انگار زمان داشت لمسم میکرد و با نهایت ظرافت روی تنم فرود میومد
کم کم شروع شد
سکوت بود
تاریک
عمیق
شاید تلخ
اما..
آغاز سال یک هزار و چهارصد و پنج..
تموم نشده شروع شد و ما هیچ تر از هیچ در این هیچ پی هیچ دویدیم
تسلیم زمان
و
کاش جهان
نشود خفقان
ای
پروردگارمان!