روزی انوشیروان عادل در شکارگاه برای خودش غذایی پخت اما نمک نداشت. غلامی را فرستاد تا از روستا نمک بیاورد. غلام برگشت و گفت نمک را فقط وقتی میتوان فروخت که قیمت تعیین شده و رسمی شود وگرنه ضرر میشود. دیگران پرسیدند مگر اینقدر اختلاف قیمت چه اشکالی دارد؟ غلام پاسخ داد که ریشهٔ تعدی و ستم در دنیا از اوایل کم بوده و با اضافه شدن هر ناحقی بیشتر شده و حالا هرکس از این راه سود میبرد. (در واقع او میخواهد بگوید از کمکم ظلمها جمع شده و حالا به زیان مردم انجامیده.)