متنش رو دارم🎀
من عاشق پدر و مادرم هستم. خواهرم را هم معمولاً دوست دارم. اما تازگی ها خیلی اعصابم را خرد کرده بودند.
رابین بچه بود. پس عادی بود که اعصاب خردکن باشد. حرف های عجیبی می زد. مثلاً می پرسید: «جکسون، اگه یه سگ و پرنده با هم ازدواج کنن، چی می شه؟» یا این که آهنگ «چرخ های اتوبوس» را سه هزار بار پشت سرهم می خواند. یک وقت هایی هم اسکیت من را بدون اجازه برمی داشت و به عنوان آمبولانسِ عروسک هایش استفاده می کرد. رفتارش درست عین خواهرکوچولوها بود.
رفتار پدر و مادرم پیچیده تر از او بود. توضیح دادنش سخت است. به خصوص که می دانم رفتارشان چیز خوبی به نظر می رسد. آن ها همیشه به نیمه ی پر لیوان نگاه می کردند. حتی اگر وضعیت بد بود که آن ها هم مدام بدبیاری می آوردند، بازهم شوخی می کردند. وانمود می کردند که همه چیز خوب است.
بعضی وقت ها دوست داشتم با من مثل یک آدم بزرگ رفتار کنند. دوست داشتم حقیقت را بشنوم، حتی اگر ناراحت کننده باشد. من متوجه اتفاق ها می شدم. درواقع خیلی بیشتر از چیزی که آن ها فکر می کردند، می فهمیدم.
پدر و مادر من خیلی خوش بین بودند. وقتی به یک لیوان نصفه نگاه می کردند، می دیدند که نصف آن پر است. نیمه ی خالی آن را نمی دیدند.
من این طوری نبودم. دانشمندان نمی توانند خوش بین یا بدبین باشند. آن ها فقط دنیا را مشاهده می کنند و آن را همان طور می بینند که هست. به لیوان آب نگاه می کنند و حجم آب درون آن را اندازه می گیرند. فقط همین.