تاج من یادت نره♡
توی یک شهر قدیمی، تاجری زندگی میکرد که همه او را به زرنگی میشناختند، اما کمتر کسی میدانست این زرنگی بیشتر شبیه کجی است تا هوش.
او هر هفته با الاغش بار پارچه و ادویه را به شهر همسایه میبرد. اما عادت داشت تهِ کیسهها سنگ بگذارد، پارچههای مرغوب را زیر و جنس نامرغوب را رو بپیچد، و در ترازو هم دستی ببرد. پیش خودش میگفت:
«مهم اینه که جنس برسه و پول بیاد تو جیبم. کی میفهمه؟»
یک روز پیرمردی دانا که کنار دروازه شهر مینشست، وقتی بار تاجر را دید، سری تکان داد و گفت:
«پسرم، بار کج به منزل نمیرسه.»
تاجر خندید:
«منزل؟ من هر هفته میرسم، پولم رو هم میگیرم!»
اما آن هفته، وسط راه، بار الاغ کمکم کج شد. چون کیسهها را نامتعادل بسته بود، یکی از آنها افتاد توی جوی آب. پارچهها خیس و گلآلود شدند. هنوز داشت غر میزد که بندِ کیسهی دیگر، که از بس سرهمبندی شده بود، پاره شد و ادویهها روی خاک ریختند.
با نصف بار و جنس خراب به شهر رسید. خریدارها که کیفیت پایین را دیدند، گفتند:
«این همون تاجریه که همیشه جنسش مشکوکه.»
نهتنها خرید نکردند، بلکه خبر بدقولی و تقلبش در بازار پیچید.
او با کیسههای نیمهخالی و آبرویی که از بارش سبکتر شده بود، برگشت. دم دروازه، همان پیرمرد هنوز نشسته بود. این بار تاجر نخندید. آرام گفت:
«راست میگفتی… بار کج، حتی اگه برسه، دیگه خریداری نداره.»
پیرمرد گفت:
«بار فقط کیسه و کالا نیست. کار آدم هم باره. وقتی کج بسته بشه، یا توی راه میریزه، یا آخرش به دست کسی نمیرسه که قدرشو بدونه.»
از آن روز، تاجر یاد گرفت صاف ببندد؛ هم بارش را، هم رفتارش را. چون فهمید راهِ کج شاید کوتاهتر به نظر برسد، اما هیچوقت آدم را سالم به مقصد نمیرساند