فوتبالیست

فارسی پنجم.

خلاصه نویسی از بخوان و بیندیش فردوسی فرزند ایران

جواب ها

Helena

فارسی پنجم

معرکه یادت نره 💗
معلم دهفتادی

فارسی پنجم

vhffhjfdcbkjszxbmfx
آیهان خان⚽

فارسی پنجم

درس درباره‌ی فردوسی شاعر بزرگ ایرانی است که با سرودن کتاب ارزشمند شاهنامه باعث زنده ماندن زبان و فرهنگ ایران شد. او سال‌های زیادی از عمر خود را صرف سرودن داستان‌های شاهان، پهلوانان و قهرمانان ایران باستان کرد. فردوسی با تلاش و زحمت فراوان این اثر بزرگ را نوشت تا نام ایران و تاریخ آن برای همیشه باقی بماند. او در زندگی خود سختی‌های زیادی کشید، اما هیچ‌گاه از هدفش دست نکشید. شاهنامه باعث شد زبان فارسی حفظ شود و نسل‌های بعد با تاریخ و فرهنگ ایران آشنا شوند. به همین دلیل به فردوسی «فرزند ایران» می‌گویند، چون خدمت بزرگی به کشور و مردمش کرد. 🔴🔴🔴🔴 معرکه یادت نره

جواب معرکه

سام نریمان بوده که پهلوان ایران بود و آرزو داشت که بچه پسر داشته باشه سرانجام بچه‌ی پسری به دنیا اومد که موهاش سفید بود تا اون زمان هیچکس کودک سفید مو ندیده بودند برای همین خاندان سام ناراحت شدند و تا یک هفته جرات نکردند که این خبر رو به سام برسونند دایی کودک که زنی شیردل و شجاع بود نزد سام رفت و مژده داد که خدا ی پاک به اون فرزند پسری داده که تنش مثل نقره سفید و روش مثل گل زیباست و هیچ عیبی تو سر و پاش نیست جز اینکه موهایش سفید است سام وقتی بچه رو دید با موهای سفید شرمسار شد و با خودش گفت که اگه پهلوانان دنیا بیان اینجا و از بچه سوال بپرسند من چی بگم از این بچه بدنام از این بچه که شبیه شیطان است چه بگویم این پلنگ دورنگه است یا خود فرشته پس دستور داد که کودک رو از پیش چشمش دور کند و به جایی ببرند که هیچکس نبیند کودک را به کوه البرز بردند که سیمرغ ر آنجا لانه داشت که هیچکس نمی‌دانست کودک تنها دور از پدر و مادر از گرسنگی انگشت‌های خود را می‌کمید و یا فریاد می‌زد در اون هنگام سیمرغ از لانه خودش پرواز کرد تا برای بچه‌هایش غذا پیدا کند چون به دامنه کوه رسید اون بچه رو دید ه روی سنگ سخت افتاده و فریاد می‌ کشد خدا مهر اون کودک رو به دل سیمرغ انداخت چطور که اون رو به چشم فرزندی دید فرو رفت و چنگ زد و اون رو از میان نگ‌ها برداشت و به آشیانه خودش برد بچه‌های سیمرغ هم از دیدن کودک خوشحال شد و اون رو میانشون گرفتند و نام کودک را دستان گذاشتند دستان با جوجه‌های سیمرغ مخفیانه زندگی کرد روزی کاروانی از اونجا گذشت که دستان هم در آنجا بود آنها از دامنه کوه گذشتند و وقتی دستان را دیدند متعجب شدند و بین مردم پخش شد تا به گوش سام رسید و از خواب فامیل و خبر کاروانان با آنها سخن گفت همه از اینکه سام فرزند بی‌گناهش رو از خودش دور کرده سرزنش کرده و از خدا پوزش خواستند و به جستجوی فرزند رفتند سام و سپاهش به سوی کوه البرز رفتند و به دنبال آن جوان بلند قامت رفتند آنها جوان بلند قامت را دیدند که گرد آشیانه می‌گشت سام و همراهان راهی پیدا نکردند که از کوه بالا برند و خودشونو به جایگاه برسونند سیمرغ با دیدن مردم فهمید که به جستجوی پسر اومدند پس به دستان گفت که تاکنون مثل مادر تو رو پروروندم حالا که پدرت به جستجوی تو آمده بهتر هست که برگردی دستان که این حرف رو شنید گفت من رو از خودت دور می‌کنی مگر از من خسته شده‌ای گفت که اگر با پدرت بروی و شکوه و جلال دستگاه او را ببینی خواهی فهمید که آشیانه من جای تو نیست از روی بی‌مهری نیست که من از خود دور می‌کنم بلکه خواستاری سرافرازی و بزرگی تو هستم این پرهای مرا بگیر و پیوسته با خود داشته باش هر وقت به کمک من نیازمند شدی یکی از این‌ها را به آتش فرو کن بدون مکث به کمک تو خواهم آمد سیمرغ پسر را برداشت و به پای کوه برد و به پدر سپرد سام جوان قدرتمند و زورمندی را دید که با موهای سفید بلندش تا کمر آویخته بود بعد خدا را تشکر کرد که گناهش را بخشیده و پسر را به او برگرداند سام نام فرزند را زال گذاشت و جامه ی گرانبها پوشان و او را با همراهان و سواران به راه ادامه دادند دشت از فریاد شادی سپاه و خروشیدن طبل و بانگ نای به لرزه درآمد معرکه یادت نره 🎀🌷

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن