بزار اینجا برات بگم
نقل کردند که مردی در حال عبور از راهی بود و مقداریسکه نقره داشت که در استین خود پنهان کرده بود و ایمانش به خدا ضعیف بود، یکی به او گفت: کجا میروی؟ گفت: مقداری سکه نقره دارم به بازار لباس فروش ها میروم تا لباسی بخرم، ان مرد به او گفت: بگو اگر خدا بخواهد مردی که ایمانش ضعیف بود جواب داد: به اِن شاءلله گفتن نیازی نیست زیرا پول و سکه همراه دارم و لباس هم در بازار وجود دارد.
آن مرد رفت، در راه با دزدی برخورد کرد و سکه های اورا با فریب و حیله دزدید وقتی مرد با خبر شد که سکه هایش را دزدیدند با خجالت برگشت اتفاقا همان مرد او را دید و به او گفت: اگاه باش، ایا لباس خریدی؟ مرد بی ایمان گفت: در راه سکه هایم را دزدیدند، اگر خدا بخواهد
ان مرد جواب داد: اشتباه کردی انشاءالله باید در جایی گفت که فایده داشته باشد
پیام حکایتم اینه
انجام کارها به دست خداوند است