روزی چشمه ای به سنگی برخورد کرد و از آن خواهش کرد تا به او راه عبور دهد اما سنگ لجباز و سنگ دل و تیره دل به او سیلی زد و گفت:« ای پسرک از جلوی چشمانم دور شو اما چشمه ناامید نشد و تلاش بسیارب کرد و موفق شد راهی برای عبور پیدا کند.
عزیزم معرکه بدی ممنون میشم