آخرین لحظه.... همان موقع که لب‌هایم تکان نمی‌خورد، قلبم این بار با اختیارم آرام می‌زد، اما چشمانم بی‌اجازه تار شده‌اند. بال‌هایم بی‌پروا شکستند، ولی چرا؟ چون آخرین لحظه است؟ باید همه چیز تمام شود؟ یا بی‌ارزش، دروغ رنگ حقیقت بگیرد؟ رهایی اسیر شود و ازدحام، تنهایی بیاورد؟ آری، لحظه‌ی آخر را دست‌کم گرفته بودم. نسوزاند، خاکستر کرد. زمان ایستاد، اما عذابم بی‌پرده می‌دوید. صدای سکوت فریاد می‌زد. آن لحظه مثل سایه از وجودم جدا نمی‌شود. اما کجای زندگیم بود؟ نه ابتدا بود، نه انتها. در میانه، نفسم را برید.

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

ببین اگه خودت نوشتی واقعااا خفنه🙏🏻. میتونم ازش استفاده کنم ادامش بدم؟
شگفتا! 👌🏻
اما نقطه روشنی در اعماق قلبم سوسو میزد،نقطه ای که امید نام داشت...
خیلی خوب می‌نویسی دمت گرم
مث همیشه عالیییی ولی این خیلی خوشگلههه😔💅🏻
چهه عالی

سوالات مشابه

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم