aban

نگارش هشتم.

بچه ها یک انشا باشه خودتون نوشته باشید فرقی نداره لطفا بزاریدد معرکه میدمم

جواب ها

جواب معرکه

Negar Karimi

نگارش هشتم

سلام بفرمایید «امشب که نشستم پشت میز و به ستاره‌ها نگاه می‌کردم، حس کردم دارم با یه دنیای دیگه حرف می‌زنم. هر ستاره یه قصه‌ی قدیمی داره که شاید هزار سال پیش یه کسی اونجا دیده و تعریف کرده. منم فکر کردم کاش می‌تونستم به اون ستاره‌ها پیام بفرستم و بگم که ما اینجا، روی زمین، هنوز هم امیدواریم و دوست داریم دنیا رو قشنگ‌تر کنیم. شاید یه روزی بتونیم به اونجا سفر کنیم و ببینیم اونجا چقدر قشنگه. تا اون موقع، منم با همین ستاره‌ها دوست می‌شم و بهشون قول می‌دم که همیشه مراقب زمینم باشم. چون زمین، خونه‌ی ماست و باید ازش مراقبت کنیم.»

جواب معرکه

kasra2600000

نگارش هشتم

امیدوارم مفید باشه درتاریکی شب داشتم به سوی نوری حرکت میکردم راستش کمی ترسیده بودم گمان میکردم چیزی پشت سرم راه میرود تند تر و تند تر پرواز میکرم انقدر که نفسم بند آمده بود حس میکردم زمان به سرعت میگذرد و دیگر وقت نیست نوری جلوی چشمایهم روشن شد آن نور انقدر زیبا بود که من میتوانستم وجود مادرم را حس کنم چشماهم پر از اشک شده بود بغض تمام وجودم را فرا گرفته بود ولی آن نور دختره بچه ای بود که در اتاقش میترسید و شمع را روشن کرده بود ولی خوشحال بودم چون وجود مادرم را باز حس کردم و این بهترین حس بود:) موضوع.. پروانه ای هستید که در تاریکی شب، شعمی روشن پیدا کرده اید.. .

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن