دو بند داستان کوتاه و جدا از هم مربوط به لغاتی که گفتی
بند اول:
Iwas born in a small town. My mother always kept a diary about my childhood. She wrote that I would burst into tears repeatedly as a baby, but she would hugged me calmly until I fell asleep. She had to look after me with great patience and respect.
بند دوم:
Suddenly,during a speech, the speaker paused for a little while. Then, he shouted aloud, 'I cannot forgive this injustice!' He replied quietly to a question from the crowd, and a moment later, he said the same thing again before he decided to quit his job right there.
---
ترجمه فارسی برای درک بهتر:
بند اول:
من در یک شهر کوچکبه دنیا آمدم. مادرم همیشه دفتر خاطرات درباره دوران کودکیم نگه میداشت. او نوشته بود که من به عنوان یک نوزاد بارها و بارها ناگهان به گریه میافتادم، اما او با آرامش مراقبم بود و من را در آغوش میگرفت تا خوابم ببرد. او مجبور بود با صبر و احترام زیادی از من مراقبت کند.
بند دوم:
ناگهان،در حین یک سخنرانی، گوینده برای مدت کوتاهی مکث کرد. سپس با صدای بلند فریاد زد: 'من نمیتوانم این بیعدالتی را ببخشم!' او آرام به سؤال یکی از حاضرین پاسخ داد، و لحظهای بعد همان حرف را دوباره زد قبل از اینکه تصمیم بگیرد همانجا کارش را ترک کند(استعفا دهد).