یبار تو جنگ ۱۲ روزه رفتیم باغ یکی از فامیل هامون شب بخوابیم اونجا .
شب شد همش یه پهباد بالا سرمون بود .
ماهم بهش اهمیت ندادیم و خوابیدیم.
یهویی یه صدای وحشتناکی اومد و باهاش صدای ریزش و شکستن یه چیزی.
هممون از خواب پریدیم . منکه خیلی ترسیدم
بعدش فرداش کله سحر وسایلمون رو جمع کردیم زفتیم خونه خودمون.