اولی هست
خب، اگر من بال داشتم، فکر میکنم اول از همه دلم میخواست برم بالای ابرها، اونقدر بالا که فقط سفیدی و آبی رو ببینم و نسیم خنک رو روی بالهام حس کنم. شاید حتی یه دل سیر توی آسمون بچرخم و بازی کنم، مثل یک پرندهی آزاد که هیچ دغدغهای نداره. اون وقت از اون بالا، کوچهکوچهها، خیابونها و شهرهای آدمها رو میدیدم و شاید گاهی برای سرک کشیدن بهشون، یه شیرجهی کوچیک میزدم.
بعدش، جاهایی که همیشه آرزو داشتم از نزدیک ببینم ولی شاید تا حالا فرصتش پیش نیومده، رو با بالهام کشف میکردم. مثلاً قلههای سر به فلک کشیدهی کوهها، یا جنگلهای انبوه و اسرارآمیز که پر از صداهای عجیب و غریبن، یا شاید هم جزیرههای دور افتادهای که فقط توی رویاهام دیدم. تصور اینکه میتونم هر لحظه از این دیوونهخونهی زمین، به یه جای آروم و زیبا پرواز کنم، خیلی لذتبخشه.
فکر میکنم از همه قشنگتر این باشه که اگر کسی غمگین یا تنها بود، من با بالهام میتونستم سریع برم پیشش، دور و برش پرواز کنم و براش آواز بخونم، یا شاید هم یه شاخه گل از یه جای دور براش بیارم تا لبخند رو به لبش بیارم. شاید هم دوست داشتم روی دوش بچهها بشینم و با هم دنیا رو از یه زاویه جدید ببینیم. دیدن شادی آدمها، مخصوصاً بچهها، با داشتن بال، میتونست بهترین حس دنیا باشه.
خوب بود🥺
اینجوری، بالهام فقط برای پرواز نبودن، بلکه وسیلهای بودن برای دیدن زیباییهای دنیا، کشف ناشناختهها و مهمتر از همه، رسوندن شادی و امید به قلب آدمها.