بچه ها من فردا انشا دارم بنظرتون انشا نویسیم چطوره ؟تاج میدم
مقدمه
در روزگاران قدیم زرگری به نام بزرگمهر در شهری زندگی میکرد .او در کارش بسیار حرفه ای بود
میانی
روزی به گوش پادشاه میرسد که آن سوی شهر یک زرگر حرفه ای و به تمام معنا طلاو جواهرات زیبایی میسازد. پادشاه دستور میدهد که بزرگمهر را نزد خودش به قصر بیاورند .
وقتی که بزرگمهر وارد قصر میشود پوزخندی میزدند و میگوید فکر کنم پادشاه میخواهد مرا جانشین خودش کند .
پایانی
پادشاه ناگهان صدای اورا شنید و گفت دست نگهدارید و ان را به بالای