وقتی وارد خانه ی مادربزرگم میشوم بوی عطر نان تازه می آید رخت خواب های رنگی چیده شده است و میوه ها داخل حوض است حوض زیبایی که در آن ماهی های قرمز زیبایی قرار دارد درهای زیبای چوبی و داستان هایی که برایم میخواندند غروب که میشه همه دور هم جمع میشویم و مادر بزرگم برایمان شعر هایی را نقل میکند و همیشه،میگوید زمانی،که من دگر بین شما نبودم این هارا بازگو کنید و یادم کنید