وااااایی که این خاطره یادم میاد دوست دارم خودم با دستای خودم خودمو حلق آویز کنم 😫😫😫
۱۶ سالم بود نامزد کردم خیلی جوگیرهم بودم مثلا میخواستم عروس خوبه باشم و همه بگن به به چه عروس تمیز و زرنگی
مادرشوهرم دعوت کرده بود رفتیم کلی هم مهمون غریبه داشت خلاصه من رفتم آشپزخونه ظرفارو شستم پزیرایی کردم چایی بردم اخرشم دیدم ظرفشویی زرده یه عالمه وایتکس ریختم که مثلا بگن اره این عروس چقدر تمیز کار میکنه😐🤦♀️🤦♀️🤦♀️
مادرشوهرمم همش صدام میکرد بیا بشین کار نکن ولی من بازم قبول نمیکردم مهمونام از بوی وایتکس خفه شده بودن😑
این از یه سایتی در آوردم خاطره یه شخصی هست مال من نیس