من از آن روز که در بند تو ام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چون که زدی بر سر من پست و گدازنده شدم