موضوع : یک روز برفی
در یک روز برفی من توی خانه بودم و داشتم کنار شومینه درس میخواندم،ناگهان یکی از بچه ها زنگ زد ،گوشی رو برداشتم دیدم آرمین هست ؛ جواب دادم آرمین گفت:بیا بریم برف بازی کنیم من سریع دویدم تا به مادرم بگویم،مادرم با کلی اصرار گفت برو ولی حواست به خودت باشه و همچنین لباس خیلی گرم بپوش. من با کلی شادی دویدم لباس گرم پوشیدم در راه خانه ی آرمین بود داشتم نگاه میکردم دیدم چه برفی زیبایی دارد میبارد ،قطرات برف من را به فکر چیز های جالبی انداخت که ناگهان یک نفر زد روی شونم روم رو برگدوندم دیدم آرمین ،لبخند زدم رو رفتم به بازی در حال دویدن بودم که یک دفعه لیز خوردم و افتادم ،همسایه ی ما داشت از پیشمان رد میشد که من را که دید که اومد منو بلند کرد ، من زیاد چیزیم نشد و داشتم میخندیدم.
بازیمون تمام شد داشتم از پل پیش خونمون رد میشدم
دیدم چه رود زیبایی
چه برف شگفت انگیزی
چه قدر همه چی انقدر زیباست
آرمین گفت همه ی اینا شگفتی های آفرینش هست.