وطن، برای من، فقط نام یک سرزمین روی نقشه نیست؛ باغیست که ریشههای روح آدمی در خاکش فرو رفته و با هر نسیم خاطره، برگهایش به لرزه میافتد. در هوای وطن، حتی غروبها بوی امید میدهند و کوچههایش سرشار از صدای کودکانیست که آینده را فریاد میزنند. هر آجر فرسودهی دیوارهایش، داستانی ناگفته از شجاعت، ایمان و چشمهایی دارد که سالها به فردایی روشن خیره ماندهاند.
در وطن، باران فقط قطرههای آب نیست؛ اشکِ شوقِ آسمان است که بر شانههای دشت و کوه میبارد و به آنها جان دوباره میبخشد. وطن، مادر مهربانیست که حتی اگر هزار بار از او دور شوی، باز آغوشش را بیمنت به رویت میگشاید. من، هر بار که نامش را میشنوم، چیزی در سینهام میتپد که شبیه غرور است؛ غروری که با رنجها و لبخندهای مردمانش درآمیخته و از من انسانی مسئولتر میسازد.
شاید نتوانم همهی سختیها را از چهرهی وطن پاک کنم، اما میتوانم چون شمعی کوچک، گوشهای از تاریکیاش را روشن کنم؛ با دانش، با تلاش، با انسانیت. وطن، جایگاهیست که در آن یاد میگیرم «دوست داشتن» فقط یک احساس ساده نیست، بلکه عهدیست برای ساختن، برای ماندن، برای نترسیدن از فردا. و من باور دارم هرکس که به اندازهی سهم کوچک خود برای سربلندی وطنش بکوشد، نامش در حافظهی این خاک، چون نهالی سبز، جاودانه خواهد شد.