قدم در سرزمینی گذاشتم که چیزی از آن نمیدانستم … تنها در فکر یک سفر بودم و بس… اما این سفری ساده نبود، سفری بود به سرزمین عشق و عاشقی، در جوار عاشقان پروردگار، راه میروی و اشک خاک را میبینی، اشک خاک برای جوانانی که بی گناه رفتند، رفتند تا نگاه بد و دست نامحرم به ما نرسد.
از جان و زندگیشان گذشتند تا دیگر به چادر خاکی مادرمان زهرا اهانت نشود … و این سفر، سفری بود برای تغیر زندگی به حرمت عطر خاک آغشته به خون … .
باشد که دست خالی بر نگردیم..
خداوندا …
میخوانمت اینک مرا دریاب…
به چشمانی که می جوید تو را نور عنایت کن و دو دست خالی ام را رحمتی دیگر عطا فرما
شهدا شرمنده ایم…
یکمم خودت اضافه کنی تمومه