سلام بفرمایید
«امروز صبح که از پنجره به آسمون نگاه کردم، یه ابر سفید و پشمالو رو دیدم که مثل یه گوسفند توی آسمون راه میرفت. به نظرم میرسید داره با باد بازی میکنه و هر لحظه شکلش عوض میشه. یهو یه پرستو اومد و با ابر سلام و احوالپرسی کرد و بعدش رفتن توی یه بازی قایمموشک با خورشید. منم لبخند زدم و فکر کردم چقدر دنیای ما قشنگه، حتی اگه گاهی ابرها بیاد و هوا رو تیره کنه، ولی همیشه بعدش آفتاب میتابه. زندگی هم همینطوره؛ گاهی سختیها میاد، ولی همیشه یه راه نجات و یه لبخند جدید منتظره. منم تصمیم گرفتم امروز رو با یه لبخند بزرگ شروع کنم و به همه بگم که تو دنیای ما جای همه هست، حتی ابرها و پرستوها!»