𝗙𝗮𝗙𝗮

نگارش دهم.

بچها،به ما گفتن درباره یکی از روزای به یادموندنی وخاصمون اینا بنویسیم، یه ایده داستان بگین بنویسم مثلا که برای خودم اتفاق افتاده😔. ایده و موضوعتون خیلی غیرواقعی نباشه خلاصههه دمتون گرم

جواب ها

mortezâ

نگارش دهم

اگه روز تولدت اتفاق خاصی برات افتاد بنویس .
Kami

نگارش دهم

چ روزی بهتر از کلاس مجازی😔؟
Amrly

نگارش دهم

دویست هزار بار این انشا رو معلم های نگارش مختلفمون دادن و من هربار درباره روز آخر کلاس چهارم نوشتم که برف اومد😔😔
NafAs

نگارش دهم

سرگرمی امشبم جور شد ما بریم فعلا🙌🏿
Nylwfr

نگارش دهم

تنها زمان به یاد موندنی و خاصی که برام اتفاق افتاده بود برمیگرده به سال99، آخرین شب یلدایی که هممون بدون هیچ دغدغه و شادی از ته دل پیش همدیگه بودیم همراه کسایی که الان نیستن خیلی خوب بود جوری که همیشه عکسایی که اون زمان گرفتیمو نگاه میکنم تا برام مرور بشه و یادم بمونه. نوشته بودم انشا ی سری درهمین باره،شب یلدای سال 99 برگشتیم خونه پیداش کردم میفرستم برات
𝕬𝖘𝖆𝖑

نگارش دهم

امروز صبح، هوا آفتابی بود و من خیلی سرحال بودم. ساعت ۱۰ بود که دوستم زنگ زد و گفت آماده باش که داریم میریم یه جای هیجان‌انگیز! منظورش کتابفروشی بود، اما نه هر کتابفروشی! یک کتابفروشی بزرگ و قدیمی که پر از کتاب‌های نایاب و جلدهای چرمی بود. با دوستم رفتیم اونجا. همین که وارد شدیم، بوی کاغذ و چرم قدیمی به صورتمون خورد. راهروهاش مثل هزارتو بود و هر قفسه، دریچه‌ای به دنیای جدید. ما بین قفسه‌ها می‌گشتیم و دنبال گنج بودیم. ناگهان، دوستم یه کتاب قدیمی با جلدی براق پیدا کرد. جلدش طرح یه نقشه گنج داشت! وقتی بازش کردیم، یه کاغذ لوله شده داخلش بود که شبیه یه نامه قدیمی بود. روش نوشته بود: “به سوی ماجراجویی…” چشم‌های من و دوستم از هیجان برق زد. انگار یه راز قدیمی پیدا کرده بودیم. اون روز کلی کتاب دیگه هم خریدیم، اما اون کتاب و اون نامه، هیجان‌انگیزترین قسمت ماجرا بود. برگشتنی همش داشتیم درباره اینکه اون نامه به کجا ما رو می‌بره حرف می‌زدیم. . انگلیسیش Sure, I can help you write that in English! Here’s a narrative based on your description: This morning, the weather was sunny and I felt full of energy. It was 10 AM when my friend called and said, “Get ready, we’re going somewhere exciting!” She meant a bookstore, but not just any bookstore! It was a large, old one, filled with rare books and leather-bound volumes. My friend and I went there. As soon as we entered, the scent of old paper and leather greeted us. The aisles were like a labyrinth, and each shelf was a gateway to a new world. We wandered between the shelves, searching for treasure. Suddenly, my friend found an old book with a glossy cover. Its cover had a design of a treasure map! When we opened it, we found a rolled-up piece of paper inside, looking like an old letter. It read: “To adventure…”My friend’s and my eyes lit up with excitement. It felt like we had discovered an ancient secret. We bought many other books that day, but that book and that letter were the most thrilling part of the adventure. On our way back, we couldn’t stop talking about where that letter might lead us.

سوالات مشابه