انشا درباره ظهدای میناب کلاس ششم

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

این انشا با نگاهی احساسی و ادبی به واقعه تلخ مدرسه شجره طیبه میناب و شهادت جمعی از دانش‌آموزان می‌پردازد. روایت کودکی که دفترش نیمه‌کاره ماند اما نامش در تاریخ جاودانه شد. در این مطلب از سایت نیک صالحی برای شما چند انشا به یاد شهدای مدرسه شجره طیبه میناب آماده کردیم ، با ما همراه شوید . انشای دانش‌آموزی به یاد شهدای مدرسه شجره طیبه میناب مقدمه صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴، صدای زنگ مدرسه در میناب مثل همیشه کوچه‌ها را پر کرد. کیف‌های رنگی، مدادهای تراشیده، خنده‌های بی‌پناه و چشم‌هایی که به صندلی‌های کلاس چشم دوخته بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست که آن روز، دفترچه خاطرات یک مدرسه، با پرهای فرشته‌ها ورق خواهد خورد. نه زنگ تفریح بود و نه بازی. یک حمله تروریستی، درس‌هایی از جنس ایثار، شهادت و مظلومیت را روی تخته سیاه تاریخ نوشت. شهدای مدرسه شجره طیبه، فرشته‌هایی بودند که با پیکرهای کوچکشان، آسمان را فتح کردند.
پاییز که از راه می‌رسد، بوی دفتر و مداد در کوچه‌های میناب می‌پیچد. اما امسال بعضی نیمکت‌ها خالی مانده‌اند. بعضی کوله‌ها گوشه‌ی اتاق، منتظر دستی هستند که دیگر باز نمی‌گردد . آن‌ها دانش‌آموزان مدرسه «شجره طیبه» بودند. صبح نهم اسفند ۱۴۰۴، در حالی که در کلاس درس نشسته بودند، موشک‌های دشمن مدرسه‌شان را هدف گرفتند. ۱۶۸ نفر به شهادت رسیدند؛ کودکان، معلمان، و حتی پدر و مادرانی که آمده بودند فرزندانشان را ببرند . مادر یکی از این شهدا، آخرین انشای فرزندش را خواند. بچه‌ای نوشته بود: «من ایران را دوست دارم. من جانم را فدای ایران می‌کنم» . بعضی از آن‌ها پیکرشان هرگز پیدا نشد. مسیحا سالاری، امیرعلی جداوی و ماکان نصیری، سه دانش‌آموزی که هنوز به آغوش خانواده برنگشتند . حنانه مهدیخواه کلاس اولی بود. پدرش می‌گوید صبح‌ها سوئیچ ماشین را قایم می‌کرد تا بابا سر کار نرود . حالا سوئیچی نیست، ماشینی نیست، و پدری که هر روز به جای خالی دخترش نگاه می‌کند. معلمی که در حال پناه دادن به بچه‌ها بود، خودش زیر آوار ماند . معلمان دیگر، آن‌هایی که زنده ماندند، هنوز با بغض درس می‌دهند. کلاسی که روزی پر از خنده بود، حالا سکوتش بلندتر از هر صدایی است . میناب دیگر فقط یک شهر نیست. گلزار شهدایش میعادگاه دل‌هایی شده که از سراسر ایران آمده‌اند؛ از اهواز، از کرج، از تهران . کسی روی خودرویش نوشته بود: «از اهواز آمدیم برای عرض تسلیت به کربلای میناب» . بچه‌ها رفتند. اما رفتن‌شان یعنی رسیدن. مدرسه‌شان حالا جای دیگری است؛ کلاسی در آسمان که زنگ تفریح ندارد، اما آرامش دارد . آن‌ها رفتند تا ما بمانیم. بمانیم و بخوانیم، و قدر این نیمکت‌ها را بدانیم.

سوالات مشابه

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم