می فهمیدم گوشه ی دیوار کز کرده و دستانش را به دور پاهایش حلقه کرده و با غصه هایش دارد حال مرا هم می گیرد . باز هم درد قدیمی به سراغم آمد و با هر تپشم دردم عمیق تر می شد . درد را احساس کرد و من متوجه ی دستی شدم که سرد سرد بود مثل همیشه آرام و زیر لبی گفت :
باز هم بزن الان وقت رفتن نیست شاید به سراغم بیایند .