صبح در روستا
با اولین نورهای طلایی خورشید که از بالای کوهها سرازیر میشود، روستا جان میگیرد. انگار که آرام آرام از خواب بیدار میشود. اولین صداها، صدای پرندگان است که از لابهلای درختان جنگل اطراف روستا شنیده میشود؛ یک جور هیاهوی شیرین و دلنشین.
بعد از آن، اگر کمی دقت کنی، میتوانی بوهای خوبی را حس کنی. شاید بوی نان تازهای باشد که از تنور بیرون آمده، یا بوی خاک بارانخورده که تازگی دارد.
هوا هنوز خنک است و یک نسیم ملایم صورتت را نوازش میدهد. بچهها یا برای رفتن به مدرسه آماده میشوند یا اینکه در حیاط خانهها مشغول بازیهای صبحگاهیشان هستند. بزرگترها هم کمکم کارهایشان را شروع میکنند، انگار که ریتم زندگی در روستا آرام و پیوسته است.
صبح روستا با سادگیاش، حس خوبی از آرامش را منتقل میکند. انگار زمان کمی کندتر میگذرد و دل آدم را باز میکند.
سلام بفرمایید این خیلی آسونه
معرکه یادتون نره.