امان؛از دلبری های باران
پس از مدت ها صبرپس از مدتها انتظارآمد تا خاک رابه جان بفشاند و صدایش قلب عاشقان رابه جدال بطلبدوفکرشان رابه همنشینی باعشق دعوت کند...
و قلب سرد مرا
وآنرا به آتش بکشد:)!
آنقدر دلبری کردتا قلب خاکستری ام رنگ بگیرد و آرزو کنم،اندکی قدم زدن زیر باران را،تنهایِ تنها، بی هوی دنیا، همسوی رویا بی قلب عاشق بیفکر عاقل،باروحی عایل:)... !
راه بروم،آنقدر که توان از کف بدهم و قطرات شوقش نم باران ابرهایم و روح رنجورم را به آغوش بکشند...و تنها؛من باشم و ابرها و خدایی که در این نزدیکیست:)