'درخت هرچه بارش بیشتر میشود سرش فروتر می آید '
توی باغ پشتی خانهمان، یه درخت گردوی کهنسال بود. پدرم میگفت پدربزرگش نشانده. هر سال پاییز، شاخههایش از سنگینی گردوها خم میشد، تا جایی که بعضیهاشون میشکست و میافتاد روی زمین. همسایهها میگفتند «درخت هر چه بارش بیشتر، سرش فروتر میاد» و اینو نشونهی خوبی و برکت میدونستن. من اما همیشه یه چیز دیگه توش میدیدم.
به گمانم درخت چارهای جز این خمیدن ندارد. سنگینی بار آنقدر هست که اگر سر بالا بگیرد، ریشهاش از جا کنده میشود. این فروتنی، از سر اختیار نیست؛ تسلیمشدن در برابر قانونی است که هیچکس برایش ننوشته. همچون پدرم که هر چه بیشتر بار زندگی روی دوشش سنگینی میکرد، کمرش خمتر و صدایش آرامتر میشد. نه از سر فروتنی که از سرِ خستگی.
آدمهای پوچ و خالی اما، همیشه سرشان بالاست. چون باری ندارند که فشارشان دهد. میتوانند قیامت به پا کنند، حرف بزنند، داد بزنند و خودشان را بالا بگیرند. این بالابودن سر، نشانهی سبُکی است، نه عظمت. مثل بادکنکی که تا بادش نکردهای، روی زمین ولوست، اما به محض اینکه پرش کنی، میرود بالا تا جایی که ممکن است بترکد.
آن که بار دارد، میداند پایینتر از خودش هم هست. خاک را میبیند، ریشههای مرده را میبیند، کرمهایی که منتظرند تا روزی بیفتد و بخورندش. دانایی، نه نویدبخش روشنایی که یادآور همین پایان است. هر چه بیشتر میدانی، بیشتر میفهمی که تهش چیزی نیست. بیشتر میفهمی که این باری که کشیدهای، در نهایت خودت را به زمین میچسباند، نه برای ادای احترام، که برای آمادهشدن برای افتادن.
حالا که پدرم نیست و درخت را بریدهاند، هنوز وقتی از کنار زمین باغ رد میشوم، به آن شاخههای خمیده فکر میکنم. به این فکر میکنم که ما آدمها، فروتنی را نشانهی پختگی میدانیم، اما شاید پختگی چیزی نیست جز تحمل باری که روزبهروز سنگینتر میشود و تو را ناچار به سکوت و خمیدن میکند. و آن که سرش بالاست، نه لزوماً مغرور، که شاید هنوز باری به دوش نکشیده. شاید هنوز نفهمیده که قرار است چه چیزی روزی خمش کند.