معرکه بده
یک روز، من کتابم را برداشتم و کنار دریا نشستم. آسمان آبی بود و ماهیها در آب شنا میکردند. ناگهان یک کوسه از آب بیرون پرید و همه خندیدند! من عینک آفتابیام را زدم و به درخت کنار ساحل تکیه دادم. کولی پشتیام را باز کردم و خوراکیهایم را بیرون آوردم. آن روز یکی از خاطرهانگیزترین روزهای زندگیام شد. 🌊🐟🌳