🌊 Raha Maleki 🌊

فارسی ششم.

سلام بچه ها لطفاً سریع تر جواب بدین معرکه میدم.

جواب ها

جواب معرکه

Aylin

فارسی ششم

یکی بود یکی نبود توی این شهر شلوغ دختری به نام آفتاب زندگی می کرد که کمی نامرتب بود به طوری که همه از دست او خسته شده بودند وقتی که غذا می خورد تمام حواسش به اطرافش بود و یک دفعه از سر سفره بلند می شد و راه می رفت و لباسش و زمین را کثیف می کرد آفتاب وقتی می خواست تکالیفش را بنویسد همه وسایلش را دور خودش پخش می کرد و به همین خاطر مدادهایش همیشه گم می شدند تا این که یک روز مادر مهربانش آرزو کرد دخترش مرتب و منظم شود فردای آن روزآرزوی مادرش برآورده شد دخترش از آن روز به بعد مرتب شد اما این خواسته خدا بود بخاطر اینکه هنگامی که به مدرسه رفته بود معاون مدرسه به آنها در مورد نظم توضیح داده بود.

جواب معرکه

انگار معجزه شده بود! آفتاب را دید که صبح زود از خواب بیدار شده و دست و صورتش را شسته است.صبحانه اش را کامل خورده و صندلی را زیر پایش گذاشته تا بشقاب نیمرویش را بشوید.وقتی به اتاق آفتاب رفت تمام کتاب ها و دفترهایش در کتابخانه بود و لباس هایش را در کمدش مرتب و منظم تا کرده بود. چیزی روی میز تحریرش برق میزد با هیجان به سمت میز قدم بر می‌داشت که پایش به چیزی گیر کرد و روی زمین افتاد !ناگهان از خواب پرید و دید آفتاب دارد در باغچه خاک بازی میکند😀🦋 نوش جان🦋

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن