یکی بود یکی نبود توی این شهر شلوغ دختری به نام آفتاب زندگی می کرد که کمی نامرتب بود به طوری که همه از دست او خسته شده بودند وقتی که غذا می خورد تمام حواسش به اطرافش بود و یک دفعه از سر سفره بلند می شد و راه می رفت و لباسش و زمین را کثیف می کرد آفتاب وقتی می خواست تکالیفش را بنویسد همه وسایلش را دور خودش پخش می کرد و به همین خاطر مدادهایش همیشه گم می شدند تا این که یک روز مادر مهربانش آرزو کرد دخترش مرتب و منظم شود فردای آن روزآرزوی مادرش برآورده شد دخترش از آن روز به بعد مرتب شد اما این خواسته خدا بود بخاطر اینکه هنگامی که به مدرسه رفته بود معاون مدرسه به آنها در مورد نظم توضیح داده بود.