کوچهها پر از دود و دود، زندگی شده زور و بود و نبود
میگن بساز و تحمل کن، اما کی دیده درد و غرور و شُد؟
پول و قدرت دست اوناس، حقمون شده پرِ فاسد و قفس
ما وایستادیم، ولی آخرش میمونه فقط آه و قصههای خِس
خیابونها فریاد میکنن، پشت هر لبخند یه خیانت
میگن بخند، بخور، بساز… اما کی فهمید زخم و بیصفت؟
قلبها سوخته، سکوتمون پر از خشم و حبس
بسازیم واسه کی؟ واسه اونایی که خودشون پرِ نفس؟