بفرمایید
انشا: زیر باران
باران که میبارد، انگار آسمان دلش میگیرد و شروع میکند به حرف زدن با زمین. صدای چکچک قطرهها روی شیشه پنجره، موسیقی آرامی میسازد که دل هر کسی را نرم میکند. من وقتی زیر باران راه میروم، حس میکنم دنیا تازهتر و تمیزتر شده است.
یک روز پاییزی، وقتی از مدرسه برمیگشتم، ناگهان باران شروع به باریدن کرد. اول چند قطره آرام روی صورتم نشست، بعد کمکم تندتر شد. بعضیها چترهایشان را باز کردند و با عجله دویدند، اما من آهسته قدم زدم. دوست داشتم صدای برخورد قطرهها با زمین را بشنوم و بوی خاک خیسخورده را نفس بکشم. آن بو، بوی زندگی بود.
درختها زیر باران برق میزدند و برگهایشان شسته و براق شده بود. خیابان مثل آینه شده بود و تصویر چراغها روی آن میدرخشید. حتی آدمهایی که خسته و ناراحت بودند، زیر باران کمی آرامتر به نظر میرسیدند؛ انگار باران غمهایشان را هم با خودش میشست و میبرد.
به نظر من، زیر باران راه رفتن فقط خیس شدن نیست؛ فرصتی است برای فکر کردن، برای آرام شدن و برای دیدن زیباییهایی که شاید در روزهای آفتابی کمتر به آنها توجه کنیم. باران به ما یادآوری میکند که بعد از هر خشکی، تازگی و رویش دوبارهای در راه است.
من باران را دوست دارم، چون وقتی زیر آن قدم میزنم، حس میکنم با طبیعت یکی شدهام و قلبم مثل آسمان، سبک و آرام میشود.