جواب صفحه 101
پس از نمایش فیلم «کیمیاگر» دقایقی در سکوت در مورد آن فکر کنید. سپس دربارهی پرسشهای زیر گفتوگو کنید.
– یافتن صندوق چه تغییری در زندگی کشاورز ایجاد کرد؟
جواب: باعث شد دست از کشاورزی بردارد و به کیمیاگری بپردازد.
– به نظر شما چرا کتاب را در صندوقی زیر خاک دفن کرده بودند؟
جواب: در قدیم مردم چیزهای با ارزش خود را در زیر خاک دفن و پنهان میکرده اند.
– کشاورز قبل از انداختن ساز خود در آتش چه احساساتی داشت؟ چرا اینطور فکر میکنید؟
جواب: او تردید داشت و احساس ناراحتی میکرد. زیرا قبل از
انداختن ساز در کوره مکث کرد و آخرین سازش را نواخت.
– تعریف شما از طمع و قناعت چیست؟ با مثال تعاریف خود را روشن کنید.
جواب: طمع یعنی حریص و آزمند بودن مثل داشتن مال و ثروت زیاد اما راضی نبودن از آن و قناعت یعنی صرفه جویی کردن و خشنودی مانند رضایت از داشته های خود و لذت بردن از آن.
– آیا بهدنبال آرزوها بودن خوب است یا بد؟ چرا؟
جواب: به نظر من همه باید به دنبال آروزهای خود باشند اما آرزو هایی که واقعاً دست یافتنی است زیرا اینگونه آرزوها به هدف تبدیل شده و نتیجه بسیار خوبی دارد.
جواب صفحه 102با مراجعه به لغتنامه یا بزرگترها، حکایت زیر را به زبان ساده بنویسید.
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد. همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که، فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قبالهی فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین.
گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوشست. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفر است؟
گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس، و زآن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.
انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند. گفت ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای گفتم :
آن شنیدستی که در اقصای غور *** بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را *** یا قناعت پر کند یا خاک گور
معنی: شنیدم بازرگانی صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتکار که شهر به شهر برای تجارت حرکت میکرد. یک شب در جزیره کیش مرا به حجره خود دعوت کرد.
به حجره اش رفتم، از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت، مکرر پریشان گوبی میکرد و میگفت : فلان شریکم در ترکستان است و فلان کالایم در هندوستان است، و این قافله و سند فلان زمین
می باشد و فلان چیز در گرو فلان جنس است و فلان کس ضامن وام است، در آن اندیشه ام که به اسکندریه بروم که هوای خوش دارد ولی دریای مدیترانه ناآرام است.
ای سعدی! سفر دیگری در پیش دارم، اگر آن را بروم، بقیه ی عمرم را گوشه نشین میشوم و دیگر به سفری نمی روم. پرسیدم کدام سفر است که بعد از آن گوشه نشین میشوی؟
پاسخ داد: میخواهم گوگرد ایرانی را به چین ببرم، شنیدم این کالا در چین خیلی با ارزش است بعد از چین کاسه چینی بخرم و به روم ببرم و در روم حریر بخرم و به هند ببرم ودر هند فولاد هندی بخرم و به شهر حلب ببرم و در آنجا شیشه و آیینه حلبی بخرم و به یمن ببرم و از آنجا هم لباس یمنی بخرم و به ایران بیاورم.
بعد از آن دیگر تجارت نمی کنم و در مغازه ام مینشینم. او این قدر از این حرف های دیوانه میزند که خودش خسته میشود و میگوید سعدی تو هم یک چیزی بگو از چیزی که دیده ای و شنیده ای.
سعدی میگوید
آن شنیدستی که در اقصای غور *** بار سالاری بیفتاد از ستور
معنی: شنیدی که در سرزمین غور بازرگان قافله سالاری از پشت مرکب بر زمین افتاد
گفت چشم تنگ دنیادوست را *** یا قناعت پر کند یا خاک گور
معنی: برای درمان مرض حرص و طمع انسانی که دنیادوست است و دل به دنیا بسته، یا باید قناعت کند یا اینکه درمان نمی شود مگر با مرگش!