مهسا

نگارش یازدهم.

دوستان ممکنه ینفر ه انشاش خوبه یه انشا در یکی از سه موضوع زیر بنویسه برام؟ تاج میدم بهتون 🌹 بازی در یک روز بارانی گفتگو ابر با آسمان سفر خانوادگی

جواب ها

یاسین

نگارش یازدهم

🤦🤦🤣🤣🤣

جواب معرکه

Adrina

نگارش یازدهم

صبحی آرام و دل‌انگیز بود. آسمان آبی و پهناور، مثل همیشه با شکوه و آرامش بر فراز زمین گسترده شده بود. در گوشه‌ای از آن، ابری سفید و سبک، آرام‌آرام در حرکت بود. ابر که از دیدن زیبایی‌های زمین به شوق آمده بود، رو به آسمان کرد و گفت: «ای آسمان بزرگ و بی‌کران! تو چه‌قدر زیبا و باشکوهی. هر روز از تو رنگی تازه می‌بینم؛ گاهی آبی روشن، گاهی سرخ و نارنجی در هنگام غروب، و گاهی هم تیره و پر رمز و راز در شب. تو چگونه این‌همه آرامش را در دل خود جای داده‌ای؟» آسمان با لبخندی از جنس نور پاسخ داد: «ای ابر کوچک و سرگردان! زیبایی من بدون تو کامل نیست. تویی که با آمدنت، به من جان می‌بخشی. گاهی سایه‌ات زمین را خنک می‌کند، گاهی با بارانت تشنگی دشت‌ها را برطرف می‌سازی، و گاهی با شکل‌های گوناگونی که به خود می‌گیری، نگاه انسان‌ها را به سوی بالا می‌کشانی.» ابر که از این سخنان دلش گرم شده بود، کمی پایین‌تر آمد و گفت: «اما من همیشه در سفرم. باد مرا از جایی به جایی دیگر می‌برد. گاهی خسته می‌شوم و دلم می‌خواهد مثل تو ثابت و آرام بمانم. تو چگونه این‌همه استقامت داری؟» آسمان پاسخ داد: «ثابت بودن همیشه به معنای بی‌حرکتی نیست. من هر روز شاهد طلوع و غروب، شادی و غم، خنده و گریه آدم‌ها هستم. من با صبر و آرامش، همه را در آغوش می‌گیرم. تو هم با حرکت و تغییر، زندگی را زیباتر می‌کنی. جهان به هر دوی ما نیاز دارد؛ هم به آرامش من و هم به پویایی تو.» ابر لحظه‌ای سکوت کرد. سپس قطره‌ای از دلش چکید و گفت: «چه خوب گفتی! پس من نباید از سفر و تغییر بترسم. من آمده‌ام تا ببارم، تا سبزه‌ها را سیراب کنم و زمین را زنده نگه دارم.» آسمان با مهربانی گفت: «آری، و من هم آمده‌ام تا جایگاه تو باشم؛ تا هرگاه خسته شدی، در آغوش من آرام بگیری و دوباره برای سفر آماده شوی.» در آن لحظه، نسیم ملایمی وزید و ابر را به سوی دشت‌ها برد. ابر با شوقی تازه از آسمان خداحافظی کرد و گفت: «ای دوست همیشگی من! حالا فهمیدم که زندگی، ترکیبی از حرکت و آرامش است. من می‌روم تا باران شوم و زمین را شاد کنم.» آسمان نیز در سکوتی پرمهر، بدرقه‌اش کرد. لحظاتی بعد، باران شروع شد و زمین تشنه، از این هدیه آسمان و ابر لبریز از شادی شد.

سوالات مشابه