روزی یک پسر بسیار خرما میخورد. مادرش او را نزد پیامبر برد و گفت: «اکنون پسرم بسیار خرما میخورد، شما او را نصیحت کن که کمتر خرما بخورد. »
پیامبر گفت: «برو و فردا بیا. » مادر همراه با فرزندش فردای آن روز نزد پیامبر رفت. پیامبر پسر را نصیحت کرد.
مادرش گفت: «پیامبر، امروز با دیروز چه فرقی میکرد؟» پیامبر فرمود: «خود من دیروز خرما خورده بودم. »
معرکه فراموش نشه