مصطفی موسویان

فارسی ششم.

یک داستان دربارع خاطرات شما از شروع مدرسه تا پایان مدرسه کلاس ششم

جواب ها

الهه

فارسی ششم

باشه، این هم یه نوشته پسرونه با حس و حال همون دوران مدرسه: ## سال ششم: وقتی که شدیم گنده لات‌های مدرسه! آقا، یادش بخیر سال ششم. دیگه رسماً مرد شده بودیم! کلاس اولی‌ها که دیگه جرات نمی‌کردن نزدیکمون بشن، ما هم که هیبت مدرسه دستمون بود. کیفمون رو می‌نداختیم یه وری، با اعتماد به نفس راه می‌رفتیم انگار مالک مدرسه هستیم. **روز اول: استرس داشتیم، ولی تابلو نمی‌کردیم!** خب، قبول کنیم، همه‌مون یه ذره استرس داشتیم. اونم با خانم احمدی که می‌گفتن خیلی جدیه. ولی خب، سعی می‌کردیم مثل بزرگ‌ترها باشیم. قد علم می‌کردیم، صدامون رو کلفت می‌کردیم. 'علی' که همیشه دنبال شیطنت بود، همون روز اول سعی کرد سر کلاس یه تنه رو بندازه زمین، ولی خانم احمدی چنان چشم غره‌ای بهش رفت که تا آخر سال جرئت نکرد دور و برش بره! **زنگ تفریح: میدون جنگ یا زمین فوتبال؟** زنگ تفریح که می‌شد، انگار دنیا آزاد می‌شد! اصلی‌ترین دغدغه این بود که کدوم تیم برنده می‌شه تو فوتبال. من و 'رضا' معمولاً تو یه تیم بودیم، علی هم همیشه یا تو تیم ما بود یا تیم مقابل، ولی انصافاً بازیش خوب بود. صدای داد و هوار، دویدن، تکل زدن... همه چی بود! بعضی وقتا هم دعوامون می‌شد سر اینکه کی پنالتی بزنه یا کی داوری کنه. ولی زودم با هم آشتی می‌کردیم. یه دور بازی می‌کردیم، بعدش می‌رفتیم سراغ یه بازی دیگه. گاهی هم اگه هوا سرد بود، می‌رفتیم زیر شیروونی کلاس و با توپ پلاستیکی یا سنگ‌های ریز، یه بازی اختراع می‌کردیم واسه خودمون! **درس که می‌شد، یه جور دیگه بودیم!** وقتی هم پای درس می‌اومد وسط، قضیه فرق می‌کرد. البته نه اینکه همه درس‌خون باشیم! ولی مثلاً درس علوم که در مورد بدن انسان یا سیارات بود، خیلی باحال بود. آقا خانم احمدی یه بار عکس قلب رو نشون داد، من و علی کلی ذوق کردیم. هی می‌گفتیم: 'وای، یعنی واقعیه؟!' یا وقتی تاریخ می‌گفت، انگار داشتیم فیلم جنگی می‌دیدیم. البته ریاضی یه کم سخت بود. مخصوصاً اون قسمت کسری‌ها و اعشار. همیشه خدا رو شکر می‌کردیم که خانم معلم دوباره حساب و کتاب رو بهمون یادآوری نمی‌کنه! **یه روزایی هم بود که...** یادمه یه بار که با بچه‌ها داشتیم تو حیاط قایم‌باشک بازی می‌کردیم، من رفتم قایم شم پشت بوفه مدرسه. یهو یه صدایی شنیدم! فکر کردم خود خانم احمدیه، از ترس خشکم زد! ولی وقتی برگشتم دیدم 'ناصر'ه که داشت شکلات می‌خورد. کلی ترسیده بودم! یا یه بار دیگه، داشتیم با بچه‌ها مسابقه می‌دادیم کی می‌تونه بلندتر سرفه کنه! سر این چیزا می‌خندیدیم و خوش می‌گذروندیم. **آخر سال: حس تلخ و شیرین خداحافظی** آخر سال که می‌شد، یه حس عجیبی داشتیم. هم خوشحال بودیم که تابستون داره میاد و می‌تونیم راحت بازی کنیم، هم ناراحت بودیم که باید از هم جدا شیم. قول و قرار می‌ذاشتیم که همدیگه رو ببینیم، ولی خب، می‌دونستیم دیگه اون روزای ششم تکرار نمی‌شه. اون روزا که هر روز با رفقا بودیم، تو مدرسه، تو کوچه، تو زمین خاکی... اون حس پسرونه و رفاقت که تو کلاس ششم داشتیم، واقعاً یه چیز دیگه بود. سال ششم، سالی بود که حس می‌کردیم دیگه داریم بزرگ می‌شیم، ولی هنوز بچگی‌مون ته دلمون بود. دیگه خودت اسم هااا رو میخوای تغییر بده اسم معلمت اسم دوستات

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن