سلام من همون نوشته ای که گفته بودم رو اومدم براتون بگم
.
.
آنجلا، دختر شادی بود. آنجلا دختری با موهای قرمز و خوشرنگ بود ، اما آنجلا یک مشکلی داشت ، مشکلی بزرگ مشکلی که برای درست کردنش هیچ راهی نداشت ، اون مشکل نا امیدی بود. آنجلا اگر روزی اتفاق کوچِکی می افتاد روز های بعد هم زانوی غم بغل گرفته بود ، مثل این بود که الکی ناراحت باشه ، آنجلا امید رو از دست داده بود. خونه ی آنجلا توی شهری وسط جنگل بود . آنجلا یکی از روز هایی که میخواست بره مدرسه ، سر صبح تو ی راه مدرسه یک روباهی رو جلوی خودش میبینه