چشمای نازش که پشت عینک دیده میشد
صورت چروکیده و نرمش با اون لبخندی که اگه یه روز نبینمش دیوونه میشم ......
دیگه غذا نمیخوری ؟ داری لاغر میشی مادر جان بیا یکم دیگه بخور
ها ها ها باز خواب دیدم . بعد مرگ مادربزرگ دیگه هیچی برام مهم نبود
حس میکردم الان حتی اگه ماشینم بهم بزنه برام اهمیت نداره
یه سر برم خونه مادربزر ببینم هنوزم خونش تمیزه یا نه
اگه نه که تمیزش کنم
وا خدا کاش بازم بودی و منو تو لباس عروسی میدیدی چقدر اون خندتو دوست داشتم
این چیه ؟ اخی قربونش برم برام کادو تولد خریده بود و......
این عینکش نیست همیشه این عینک رو چشماش بود
کاشکی بودی اینجا
دلم برات تنگشده عزیزم
قربان شما معرکه یادت نره 😜