انشا دربارهٔ سرنوشت قلم
قلم از روزی که چشم به جهان میگشاید، آرزویی جز نوشتن ندارد. او از چوب درختی ساخته میشود که روزی در دل جنگل آرام گرفته بود. وقتی به دست انسان میرسد، حس میکند زندگی تازهای آغاز شده است؛ زندگیای پر از حرفها، احساسها و رویاها.
قلم در دست دانشآموز، معلم، نویسنده یا هر کسی که او را برمیدارد، جان میگیرد. گاهی شادی مینویسد و گاهی غم؛ گاهی درس و گاهی داستان. هر کلمهای که روی کاغذ مینشاند، بخشی از روح خود را به آن میبخشد. هر بار که روی صفحه حرکت میکند، ردّی از سرنوشت خودش را باقی میگذارد.
شاید قلم روزی در کیف مدرسه جا بماند یا روی میزی گم شود. شاید جوهرش تمام شود و دیگر نتواند مانند گذشته بنویسد. اما حتی آن زمان نیز، احساس میکند مسیرش را درست پیموده است. چون میداند در مدتی که زنده بود، توانست روی افکار کسی تأثیر بگذارد، رؤیایی را ثبت کند یا دانشی را منتقل سازد.
سرنوشت قلم این است که نوشته شود، خسته شود، تمام شود؛ اما در عوض، اندیشهها را زنده و ماندگار کند. شاید جسمش روزی نابود شود، اما نوشتههایش در ذهن انسانها باقی میماند. پس قلم میپذیرد که پایانش، آغاز فهم و خرد در دل خوانندگان است.
اینگونه است که قلم با وجود کوچکیاش، سرنوشت بزرگی دارد؛ سرنوشتی که به جاودانهشدن کلمهها ختم میشود. اگرچه تمام میشود، اما اثری که میگذارد هیچگاه از بین نمیرود.
---
اگر خواستی، میتونم انشا را کوتاهتر یا محاورهایتر هم بنویسم یا موضوع را خیلی ادبیتر کنم.