روز آفتابی بود. پدر با کتاب مورد علاقهاش و یک لیوان چای به پشتبام رفتهبود و زیر سایهی درخت کتاب میخواند.
مادرم بهم گفت : برو و به درختی که در حیاط هست آب بده. من هم به حرف مادرم گوش دادم و به درخت آب دادم. همسایهی طبقهی بالایمان را دیدم که دارد مقداری میوه میچیند. به او سلام کردم، او هم به من سلام کرد و پرسید: حالت چطوره؟ در جواب گفتم : ممنون خوبم خداروشکر پدرم که صدایمان را شنید آرام گفت : بچهها آرومتر مردم الان دارن استراحت میکنند من و همسایه بالایمان باهم گفتیم چشم و رفتیم داخل خانه