Danial Hosseini

نگارش دهم. درس2 نگارش دهم

سلام. انشا صفحه ۳۹ رو بفرستین . از اینترنت نباشه . خیلی ساده باشه

جواب ها

جواب معرکه

از تو حرکت از خدا برکت: روزی از روزگاران قدیم پسری از مغازه پدرش به بیرون رفت و گفت که من دیگر اینجا کار نمیکنم پسر به بازار رفت اونجا یک لبو فروش را دید که لبو های تازه دارد و به فروش گزاشته هست دست در کیف و جیب خود کرد ولی پولی پیدا نکرد ناراحت و غمگین شد نشست توی بازار و همش نگاهش به لبو های داغ و تازه بود توی دلش به خدای خودش میگفت:خدایا یه پولی چیزی بفرس برم لبو بخرم خیلی گرسنه شدم حال کار کردن هم ندارم ۴ ساعت اونجا نشسته بود ولی هیچ پولی نداشت شب شد لبو فروش رفت و بازار تعطیل شد به خانه رفت و دید که زن و بچه هایش هیچی برای خوردن ندارن همگی گرسنه رفتن خوابیدن فردا صبح که شد دوباره مرد به بازار رفت و پیش خود گفت برم به مرد لبو فروش بگویم که الان پول ندارم و هروقت که پول داشتم پولت را پرداخت میکنم به بازار رفت و به پیش لبو فروش راهی شد وقتی که لبو فروش را دید به او گفت ای مرد سلام خوب هستی راستش من میخواستم از لبو هایت بخرم ولی الان پولی ندارم و شما لطف کنید الان به من لبو بدهید و هر وقت پول داشتم میام بهتون پول شو میدم مرد لبو فروش قبول نکرد و گفت پسر من را مسخره گرفتی لبو ببری و پولش رو ندی برو رًد ِکارِت پسر ناراحت شد و در راه خانه بود که پدرش را دید ماجرا را برای پدرش تعریف کرد و بهش گفت که پول ندارم پدر بهش گفت:(پسرم از تو حرکت از خدا برکت برو کار کن پول در بیار و برو هرچی دوست داری برای زن و بچه ات بخر ) پسر به اشتباه خودش پی برد و فهمید هیچ چیز الکی به دست نمیاد برای هر چیز باید زحمت کشید خدمت شما موفق باشید

سوالات مشابه درس2 نگارش دهم

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام