از تو حرکت از خدا برکت:
روزی از روزگاران قدیم پسری از مغازه پدرش به بیرون رفت
و گفت که من دیگر اینجا کار نمیکنم
پسر به بازار رفت اونجا یک لبو فروش را دید که لبو های تازه دارد و به فروش گزاشته هست
دست در کیف و جیب خود کرد ولی پولی پیدا نکرد
ناراحت و غمگین شد
نشست توی بازار و همش نگاهش به لبو های داغ و تازه بود
توی دلش به خدای خودش میگفت:خدایا یه پولی چیزی بفرس برم لبو بخرم خیلی گرسنه شدم حال کار کردن هم ندارم
۴ ساعت اونجا نشسته بود
ولی هیچ پولی نداشت شب شد لبو فروش رفت و بازار تعطیل شد
به خانه رفت و دید که زن و بچه هایش هیچی برای خوردن ندارن
همگی گرسنه رفتن خوابیدن
فردا صبح که شد دوباره مرد به بازار رفت و پیش خود گفت
برم به مرد لبو فروش بگویم که الان پول ندارم و هروقت که پول داشتم پولت را پرداخت میکنم
به بازار رفت و به پیش لبو فروش راهی شد
وقتی که لبو فروش را دید به او گفت
ای مرد سلام خوب هستی راستش من میخواستم از لبو هایت بخرم ولی الان پولی ندارم و شما لطف کنید الان به من لبو بدهید
و هر وقت پول داشتم میام بهتون پول شو میدم
مرد لبو فروش قبول نکرد و گفت پسر من را مسخره گرفتی لبو ببری و پولش رو ندی برو رًد ِکارِت
پسر ناراحت شد و در راه خانه بود که پدرش را دید
ماجرا را برای پدرش تعریف کرد
و بهش گفت که پول ندارم
پدر بهش گفت:(پسرم از تو حرکت از خدا برکت برو کار کن پول در بیار و برو هرچی دوست داری برای زن و بچه ات بخر )
پسر به اشتباه خودش پی برد و فهمید هیچ چیز الکی به دست نمیاد برای هر چیز باید زحمت کشید
خدمت شما موفق باشید