چشم
کنار رودخانه و در زیر سایه ی درخت روستا دراز کشیده بودم و به آینده ی خودم فکر میکردم آینده ایی که تصور کردن آن بینظیر بود آینده ای نه چندان دور اما سخت و دشوار که گاهی مارا به خط پایان میرساند و گاه مارا دوباره به زندگی آرام و بدون دغدغه بر میگرداند در زیر این درخت داشتم آینده خودم را تصور میکردم آینده ای که در آن کمک کردن به دیگران،تلاش برای خود و خانواده ام و دیگران وجود داشت،همچنین تصورم از آینده خود، گرفتن احترام از دیگران و جلب اعتماد آنها به خودم بود زیرا در زندگی انسان نمیتواند بدون احترام و اعتماد دیگران کاری را به پیش ببرد،و نیز تصورم از شغلم در آینده،این بود که شغلی را انتخاب کنم که برای خود،خانواده و جامعه مفید باشد و به دیگران کمک کند و شغلی باشد که رفاه را برای خود و خانواده ام فراهم کند،همچنین تصور کردم که در آینده ممکن است مشکل های زیادی مقابل من به ایستند و من باید با بردباری و خونسردی به حل آنها بپردازم،بعد از چند دقیقه بعد به خود آمدم و به طرف خانه حرکت کردم و با خود در راه میگفتم که برای رسیدن به چنین آینده ای باید تلاش کنم.
موفق باشی.👌🏻💯