روزی آفتابی بود و خورشید خانم حسابی سرحال بود.
گل های آفتابگردان میخندیدند و در مزرعه شادی میکردند که ناگهان گلی دید که گل دیگری به نام(حالا اسمش رو خودت انتخاب کن)داره تنها گریه میکنه؛رفت پیشش و پرسید (اسم گل) چیه چرا ناراحتی؟
(اسم گل)گفت من دوستی ندارم.
گل گفت اما الان داری!اونم منم.
معرکههه