روزی روزگاری در یک شهر دو همسایه زندگی میکردند.یک روز یکی از همسایه ها طلا خریده بود.ههسایه ی دیگری خیلی انسان شریف و خوبی بود اما یک مشکلی داشت مشکل او این بود که حسادت میکرد.همسایه ای که طلا خریده بود طلاهای را در دست کرد و گوشواره طلایش را در گوش گذاشته بود و به بازار شهر رفت.در حال خریدن لباسی گران قیمتی بود که همسایه ی حسود به همان مغازه وارد شد اما خودش را نشان نداد. همین که دید همسایه یا دوست صمیمی اش کلی طلا دارد رفت و به همسایه های دیگر گفت و همهن شب دزدی به خانه همسایه آمد و تمام طلاهای را برد.
معرکه یادت نره🌺🌺