حسابی= محمد حسابی خسته شده بود
برخیز= عطار به محمد گفت برخیز و جلو تر بنشین
نسخه= محمد کتابی را گرفت که نسخه ای از کتاب اسرارنامه ی عطار بود
تقریبا= در تمام شهر تقریبا همه پدر محمد را میشناختند
دلتنگ= محمد برای بلخ هم که زادگاهش بود دلتنگ میشد
غروب = محمد از غروب زبیا و هوای دلپذیرش لذت می برد
مشغول= محمد انقدر مشغول خواندن بود که متوجه نشد پدرش رفته است
دلپذیر= همه از هوای دلپزیر نیشابور سخن میگفتند
معرکه یادت نره😎🖤