در کوچههای باریک شهر
صدای پای باران میآید
و من،
در انتظار یک نگاه
به آسمان خیرهام.
ابرها،
چونان پرندگان مهاجر
در آسمان رقصانند
و باد،
آهنگ سفر را
در گوشم زمزمه میکند.درختان،
با شاخههای سبز و بلند
دست در دست هم
به استقبال بهار میروند.
و من،
در این میان
با قلبی پر از امید
به فردا مینگرم.
شاید،
در این روزهای بارانی
آفتاب دوباره
بر لبخند زمین
طلوع کند.